تبليغاتX
سيبِ حوا

سيبِ حوا

حرف هايي از جنس خاله زنكي ...

فقط مي تونم بگم ممنون از تمام عزيزان و مهرباناني كه روزهاي نمايشگاه و به خصوص روز پنجشنبه رو با حضورشون برام تبديل كردند به به يادموندني ترين خاطره نمايشگاه 1391... خيلي خيلي ممنون از بودن زيباتون... 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1391/02/27ساعت 15:18  توسط اركيد  | 

بازهم بوي نمايشگاه....

داستان گرفتاري هاي رنگ و وارنگي كه اين مدت دوره ام كرده بودند( و هنوز هم ادامه دارند) به قدري زياد و پيچ وا پيچه كه خودش فكر مي كنم يه رمان بشه براي نمايشگاه سال بعد...

به قدري اذيت و آزار ديدم و كشيدم كه با آخرين شوك به خودم گفتم بي خيال نمايشگاه و چاپ كتاب و تمام اون فروشي كه قراره داشته باشم. ولي...

همون شب خانمي زنگ زدند و خواستند بدونند حتما امسال غرفه دارم و نمايشگاه شركت مي كنم يا نه؟ از طرف ديگه شنيدم كه ديگران هم جوابگوي تلفن هايي هستند كه شماره غرفه رو براي كامل كردن دوره هاي كتابشون مي خواستند...

يادم افتاد من دنبال غرفه بودم و خودم رو به در و ديوار مي زدم كه مشتاقان كتابم رو با تعداد بيشتر آستريكس سورپرايز كنم...

يادم افتاد كه چقدر مشتاق ديدن چهره اون پسر  بچه هستم كه با هيجان قلبش رو مي گيره و مي گه آخ قلبم و خودش رو رو زمين ولو مي كنه تا پدرش براش دوره اش رو كامل كنه...

من به عشق اون بچه اي كه كهريزك زندگي مي كنند و هر سال روز اول نمايشگاه با پدرش به غرفه ام سر مي زنند زنده ام...

به ديدن خانمي كه غر مي زنه بچه هاي ما بزرگ شدند و اين كتاب ها از سنشون گذشت ولي شما هنوز همه رو چاپ نكرديد...

به بچه اي كه 1000 تومان داده بود بابت سرمايه چاپ كتاب جديد...

به اون آقا پيرمردي كه يه ربع ساعت التماس نوه اش مي كنه كه اگر اينا رو بگيري نصف پولش رو من بهت ميدم...

به اون آقاي حراستي كه دم در سالن مي شينه و با خنده مشغول خوندن كتاب هاي ما ميشه...

به اون آقايي كه از سوييس مياد چند دوره بخره براي كتاب فروشي اش تو اونجا...

به مسئول سالن كه هي بياد دم غرفه و بگه چك امروزت پاس شد يا نه؟؟؟

به آقاي كمالي كه هي بياد گير بده مگه چك نداري؟ پس چرا تو سالن ها مي گردي؟؟؟؟

يا اون خانمي كه ذوق مي كرد بچه اش اولين كتاب زندگيش رو تو سن 10 سالگي خوند و هر سال مياد تا كتاب هاي مورد علاقه بچه اش رو از غرفه ما بگيره...

من به عشق اين آدم ها مي خواستم باشم و ديگه خيلي چيزهاي ديگه رو سعي مي كنم بهشون اهميت ندم...

قشنگه بودنت به چشم اومدن، خيلي قشنگه...

****بي نهايت گرفتارم ببخشيد اگر مجال سر زدن و سراغ گرفتن ازتون رو ندارم...

راستي! اگر نمايشگاه اومدني شديد خوشحال ميشم راهتون رو به سمت غرفه كوچيك ما هم كج كنيد...


+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/10ساعت 14:49  توسط اركيد  | 

تب یا مرگ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

بعضی وقت ها کار کردن در حد مرگ ممکنه بشه معجزه ای برای سر پا نگه داشتن خودت...

گاهی وقت ها داشتن غصه ی چک های رنگ و وارنگ می تونه بهترین اتفاق زندگیت باشه...

گاهی وقت ها سر و کله زدن با آدم های احمقی که باهاشون کار می کنی ممکنه برات نقش موهبت الهی رو بازی کنه...

بعضی وقت ها تمام اینها میشه راه گریزی برای فکر نکردن و لمس کردن سختی های سخت تر از غصه چک و چاپ کتاب و استرس نمایشگاه و خیلی چیزهای دیگه...

گاهی وقت ها شلوغی سرت میشه بهترین دلیل و توجبه برای فرار از دست تمام کسانی که می خواهند برات نقش دایه مهربون تر از مادر رو بازی کنند...

گاهی وقت ها غرق شدن تو کار برات می شه راه گریزی از غرق شدن تو غصه های علاج ناپذیر...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1391/01/31ساعت 16:39  توسط اركيد  | 

ممنون كتابخونه ملي!!!!

هميشه كه نمي شه از همه چيز حرص خورد و ناراحت شد...

هميشه كه نميشه همه چيز بد باشه و يا بر طبق اصول خودش نباشه و باعث عذاب و دردسر بشه...

هميشه كه نبايد براي يه كارساده در اتاق چندين و چند نفر رو بزني و براي انجام شدن يه كار معمولي به چند نفر التماس كني...

هميشه كه نبايد وقتي كارت به يك اداره اي جايي افتاد  بشه كابوس روحت !!!!

گاهي وقت ها برعكس اينها هم مي تونه اتفاق بيوفته...

 كتابخانه ملي كشور جايي است كه يكي از كارهايي كه در آون انجام ميشه فهرست نويسي پيش از چاپ كتاب يا همون فيپا است... موضوع بندي كتاب قبل از چاپ اينجا انجام مي گيره...

چيزي كه برام اين چندوقت اخير جالب بود كار راه اندازي بيش از حد اين مجموعه هست كه باعث ميشه آدم فكر كنه اينجا وارد يه دنياي ديگه اي شده. مثلا‌ً:

زنگ زدم اونجا و چند تا سوال از سر ناشيگري داشتم. خانم مسئول با يه صبر و حوصله اي 25 دقيقه وقت گذاشتند و همه چيز رو تمام و كمال برام توضيح دادند...!!!!!!!!

براي انجام يه كاري رفته بوديم اونجا. بهمون گفتند چرا به خودتون زحمت اومدن داديد؟ با تلفن هم كارتون راه مي افتاد. گفتم آخه عجله اي بود. گفتند ما هم عجله اي انجامش مي داديم.

همون موقع يه آقايي اونجا بودند و نمي دونستند چطوري بايد از طريق سايت كارشون رو انجام بدند. حتي تا چطوري سيو كردن فايل رو هم براشون نوشتند و همه چيز رو ريز به ريز براشون توضيح دادند.

اينجا فكر مي كنم جز معدود جاهايي باشه كه لازم نيست براي اينكه كارت پيش بره آسمون ريسمون به هم ببافي. رك و راست هم كه بگي كارم عجله اي هست به فلان دليل، كارت رو برات راه مي اندازند بدون منت!!!!

كتابخانه ملي واقعا يه جاي ديگه است....


*** بالاخره ما هم نمرديم و باهامون مصاحبه شد. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/12/17ساعت 15:13  توسط اركيد  | 

من و مشتري هاي رنگ و وارنگ...

ده دوازده سال بيشتر نداره و اومده جلوي غرفه و ميگه خانم! آخه ما چقدر ديگه هي صبر كنيم تا شما سالي دو تا كتاب جديد اين مجموعه رو بزنيد؟ چرا اينقدر لفتش مي ديد آخه؟

مي خندم و ميگم خب چيكار كنيم؟ پول نداريم بقيه كتاب ها رو چاپ كنيم!

موقع حساب كردن كه ميشه 1000 تومن اضافه مي ذاره و مي دوم دنبالش كه بيا بقيه ي پولت. ميگه نمي خوام گذاشتمش براي چاپ كتاب جديدتون!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

**********

زنگ زده ميگه من از اين دوره شما اين چند تا كتاب رو دارم ديگه چه كتابايي داريد؟

ميگم از اين دوره شما اين 3 تا عنوان رو نداريد. دوتاشو انتخاب مي كنه كه با پيك براش بفرستم هرچقدر هم كه ميگم خب اون يكي رو هم بردار مي گه نمي خوام! آدرسي كه ميده  به نظرم آشناست و ميگم عزيزم شما تازگي سفارش كتاب ندادي؟

ميگه چرا! هفته پيش دوتا كتاب برام فرستاديد. ميگم خب چرا نگفتي همه رو يه جا برات بفرستم كه دوبار  پول پيك ندي؟

ميگه خب پول نداشتم آخه!( بچه هفته اي 10 تومن پول تو جيبي مي گرفته با پولش دو تا از كتاب ها رو مي خريده و بقيه اش رو پول پيك مي داده!!!!!!!!!!!!!!!!!!)

**********

يه آقايي كارپردازش رو فرستاده بودند براي گرفتن بقيه دوره براي شازده پسرشون!!! كارپرداز با ايشون تماس مي گيرند كه از اون ليست بلند بالا دو تا جلد بيشتر موجود نيست!!! ايشون ناراحت مي شند كه خانم پس كي مي خواهيد بقيه اين كتاب ها رو چاپ كنيد؟ پسر من عاشق اين كتاب هاست. ميگم فعلا كه بودجه مون نمي رسه. ميگه يه برآورد قيمت كنيد چقدر هزينه مي بره من خودم سرمايه گذاري مي كنم!!!!!!!!!!!!!!!

************

يه آقايي از مشتري هاي پر و پا قرص كتاب هاي ماست! هر چند وقت يك بار تماس مي گيره كه سري جديد چي آماده شده و دائم مجبورم يه عذري براي حاضر نبودن كتاب ها بيارم. تماس گرفته و ميگه ببخشيد من خيلي مزاحمتون ميشم!

ميگم شما ببخشيد كه من هي شرمنده شما ميشم!

ميگه وااااااي يعني دوباره شرمنده ايد؟؟؟؟؟؟؟؟؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/11/05ساعت 10:48  توسط اركيد  |