من رشته ام زیست شناسی با گرایش جانوری بوده نه پزشکی ! پس تعجب نکن وقتی زنگ می زنی از من می پرسی چند روزه سرفه هام قطع نمیشه دلیلش چیه؟ یا چرا تب دارم؟ یا به نظرت اینا علائمی که دارن نشوندهنده سرطانه؟میگم نمی دونم!!!!!
من رشته ام زیست شناسی جانوریه نه دامپزشکی! پس چرا باید دائم زنگ بزنی که چرا سگم دو روزه غذاشو درست و حسابی نمی خوره. رنگ لاک لاکپشتم چرا عوض شده؟ موهای تن گربه ام چرا دائم می ریزه؟
رشته ام زیست شناسی بوده نه داروسازی! پس چرا داروهایی که هر دکتری بهت میده باید با من چکش کنی که برای چی تجویز شدند؟
من رشته ام زیست شناسی بوده نه تخصص تو هرجراحی که بدونم این عمل رو انجام دادن لازمه یا دکتر برای پولش بهت توصیه کرده؟!!!!!
واحدهای رشته زیست شناسی با پزشک کودکان خیلی تفاوت داره. پس لزومی نداره اگه ندونم اسهال استفراغ بچه ات بابت چیه و چرا قطع نمیشه!!!![]()
رشته من زیست شناسی بوده نه تخصص پوست و مو. پس قاعدتآ اگر بخوام بدونم برای کیسه های زیر چشم چیکار باید بکنم میرم پیش متخصص پوست و مو نه یه زیست شناس!!!!!!
درسته رشته زیست شناسی جانوری پره از واحد های گیاه شناسی ولی یادم نمی یاد واحد نوع کود دهی به گل ها ، برای گل دادن رو هم پاس کرده باشم!!!!!
درسته تو رشته زیست شناسی فیزیولوژی و بیوشیمی هم می خونیم و از کار هورمون ها سردرمی یاریم ولی دلیل نداره که روانشناسی 6 رو هم پاس کرده باشیم که بفهمم مشکلات شبانه شما از بابت کمبود هورمونیه یا زیر سر شوهرت بلند شدند؟؟؟؟![]()
شرمنده که رشته ام زیست شناسی بوده و علوم آزمایشگاهی نخوندم و نمی تونم آزمایش هایی که رنگ و وارنگ به دستم می رسه رو دائم تفسیر و توجیه کنم!!!!!
من فقط یک واحد تنظیم خانواده که درس عمومیه پاس کردم پس مطمئنآ بهم مدرک تخصص زنان و زایمان رو ندادن که برای جلوگیری از بارداری ویزیتت کنم!!!!!
پس لطفآ اگر زنگ می زنید که جواب این سوال ها رو بگیرید یادتون بیاد که رشته من فقط زیست شناسی با گرایش جانوری بوده و زمان قدیم هم نیست که مثل ابوریحان و ابن سینا و... تو همه رشته ها تخصص داشته باشم. پس لطفآ اون نگاه عاقل اندر سفیه رو به من ننداز که خیر سرت تو داشنگاه دولتی هم درس خوندی!!!!!!!
پ.ن:
برای مادر محترم این مطلب رو خوندم با واژه چه مسخره! ازم تقدیر به عمل اومد.
نیم ساعت بعد میگه اگر نمی گی من راديولوژيست نيستم،بيا اين M.R.I رو بخون ببينم چي نوشته؟
خسته از کار و زندگی باشی، کلی اتفاق های بد هم بدون اینکه فرصت نفس گیری بهت بدند برات اتفاق بیوفته و از اون روزهایی باشه که حتی حوصله خودت رو هم نداشته باشی چه برسه به دیگران.![]()
اونوقت یه دوست قدیمی که چند وقتیه کدورت بینتون رو شکر آب کرده برات پیغام بفرسته که یه فیلم پر از خاطره شب یلدای پیارسال رو دارم می بینم و جات خیلی خالیه...
هرشرایط دیگه ای که بود بی خیال خاطرات و اینا می شدم و فقط سعی می کردم این پیله تنهایی فعلیم پاره نشه .ولی پیغام از دوستی که غرور بیش از حدش همیشه مورد سوال بوده بهم اجازه نداد بی توجه از کنارش رد بشم...
زنگ زدم و قرار شد فردا شب با هم فیلم ها رو ببینیم و پیش هم باشیم
از ساعت ۵ که همدیگه رو دیدیم شروع کردیم به حرف زدن و یه ریز حرف زدیم و حرف زدیم. وای که خدا می دونه چقدر حرف و درد دل و خاطره تو دل هردوتامون تلنبار شده بود
حتی به زور یه کم شام خوردیم و دوباره...
چقدر عکس برای دیدن داشتیم. عکس هایی که پر بود خاطرات خوبی که تو ۸ سال دوستی با هم گذروندیم...
هرچند که دیگه مجالی برای دیدن فیلم نموند ولی حرف هامون خودش یه سریال بود...
تا ساعت ۱:۳۰ حرف زدیم و چراغ ها رو خاموش کردیم و قرار شد فقط نیم ساعت دیگه حرف بزنیم که دیگه صبح خواب آلود سر کار حاضر نباشیم. ولی یک آن به خودمون اومدیم دیدیم آفتابه که سالن رو روشن کرده و ما باز هم زمان کم اوردیم...
چقدر جالب بود که هردو تا می نالیدیم از اینکه کسی نبوده تا پای هم باشیم و بعد سختی های کار یک هفته با یه برنامه عجیب به خودمون روحیه بدیم ولی حاضر نبودیم از غرورمون بگذریم
چقدر یکنواخت بوده این یکسال گذشته و چقدر احساس پیری به هردوتامون دست داده بوده..
من و اون که تو مهمونی دادن با هم رقابت داشتیم و منتظر یه بهانه کوچیک برای مهمونی گرفتن بودیم
یک سال بود که کلآ بی خیال این جریانات شده بودیم
چقدر اسون تر از اونی بود که فکر می کردم ابراز ناراحتی هایی هایی که از هم داشتیم و فقط با سوء تفاهم بیشتر سعی کرده بودیم برای خودمون رفع و رجوعش کنیم.
و چه راحت یکسال عمر رو به همین راحتی برای خودمون سختش کرده بودیم
فقط خدا می دونه که صبح به جای اینکه خواب آلود باشم با چه هیجان و انرژی سر کار حاضر شدم و چقدر عجیب بود که یکی یکی مشکلاتی که این دو هفته اینقدر به همم ریخته بود یکی یکی حل میشد.
خیلی شب دوست داشتنی بود. از اون بهترش لاک هایی بود که صبح دوستم بهم هدیه داد که دوباره شروع کنیم به خودمون روحیه و انرژی بدیم.
امروز تو رفتی
تویی که بخش عظیمی از خاطرات کوکی و نوجوانیم با اسم تو گره خورده..
بچه که بودیم بیشتر همبازیم بودی. یادته؟ مسابقه هرکی بیشتر چایی خورد رو می گم. جنگ بازی هایی که من بوسانیانگ می شدم و تو لینچان ولی با هم می جنگیدیم تا ازپا در بیاییم و مامانی با ترس و خنده نگاهمون کنه و بگه یکیتون یه چیزیش بشه من چطوری جواب بدم؟
یا فشفشه های عجیب و غریبی که برات سوغات می رسید و سهم من رو محفوظ نگه می داشتی به شرط اینکه جلوی خودت روشنشون کنم تا هر دو لذت ببریم...
اولین بار با تو بود که احساس بزرگی کردم. اون موقعی رو می گم که برای بار اول تنهایی گذاشتنمون شهر بازی با جیب های پر پول که بدون بزرگتر بگردیم و هرچی می خواییم سوار بشیم و تو بهم یاد دادی وقتی با پسر هستی خجالتش می دی اگه دست تو جیب بکنی...
یادته؟ شب هایی که خونه مامانی مجبور بودی انگشت هام رو درختی بدی که بیدار بمونم و فرداش پز بدیم که شب نشینی کردیم؟یا پاتک های شبونه مون به یخچال...
بازی های اسم و فامیل رو چطور؟ من اسم اشیا رو به تو می رسوندم و تو اسم ماشین رو به من...
بزرگ شدیم..
دیگه همبازیم نبودی... برادر بزرگی برام شده بودی که اول هر سال تحصیلی کتاب های کمک آموزشیشو با تمام اون آزمون های هفتگی که یک سال جمع کرده بود تو خونه ما پیداش میشد...
اگه یه خریدی فرستاده می شدیم کمِ کم 1 ساعت طول می کشید( خب بستنی و لواشک قاچاقی خوردن زمان می برد دیگه. نه؟)
تو کلاس شنا می رفتی منم باید می رفتم. من پیانو یاد می گرفتم تو هم باید یاد می گرفتی ( نمی دونی مهتا چه ذوقی کرده بود که روی مامانت کم شده که من تو یادگیری نت ها کمکت می کردم!!!!!!!!!)
مسابقمون از چایی خوری رسیده بود به رقابت تو قبول شدن آزمون های ورودی مدارس بهتر!
مسخره ام می کردی به خاطر خاله بازی کردن و به جاش کتاب های ژول ورنی که بهم قرض میدادی. یا کتاب های دیگه ای که باد به غیغبت می انداخی و از کتابخونه ات بیرون می کشیدی که بزرگ شدی و می تونی اینو هم بخونی...
دعواهامون رو سر ته دیگ غذاها یادته؟
وای ... نمی دونی چقدر اون شبی که برای بار اولی که مهتا آرایشم کرد و همه خوششون اومده بود به جز تو که قورباغه هفت رنگم خوندی و تا 2 صبح همدیگه رو تیکه و پاره کردیم بهم خوش گذشت!
همه تو رو شهریوری بی احساس و مهر و محبت می دونستند...اخه کسی تو ادامس های عجیب و غریب فرفره ای تو ، یا اون کارت های بازی شریک نبوده که!
بزرگتر شدیم...
بعد اینکه قبولیت تو دانشگاه رو جشن گرفتیم یه روز زنگ زدی خونمون که بیا خونه مامانی... اومدم و دعوام کردی که تو خجالت نمی کشی؟ به جای اینکه زنگ بزنی و برای کنکور ازم راهنمایی بخوای عین خیالت هم نیست که امسال کنکور داری و من باید بیام دنبالت؟
گفتم: هه! دارم کلاس می رم تو خبر نداری. مسخره ام کردی که اون اموزشگاه مفت هم گرونه و برام اسم استادایی که برای هر درسی عالیه رو نوشتی و یه برنامه ریزی درسی و یه کارتن بزرگ کتاب تست و جزوه رو باهام راهی کردی...
اونروز یادته؟ ازم کاغذ چرک نویس خواستی وبه جز چند ورق کاغذ نت چیز دیگه ای نداشتم. ازم گرفتی و بعد پشیمون شدی و بهم برگردوندی. تعجب کردم. دلیل برگردوندنش رو هفته بعدش سر کلاس فهمیدم:
یاد باد آن صحبت شب ها که با نوشی لبان
بحث سر عشق و ذكر حلقه عشاق بود
تعجب کردم! حرف و حدیثی که تو فامیل زیرزیرکی گفته میشد تا من و تونفهیمیم و همیشیه فکر می کردم چقدر می تونیم مسخرشون کنیم بابت نفهمیدن نوع ارتباطمون تو زیرزیرکی داشتی به خود من می فهموندی. همین بیت شعر باعث شد یک سال نه من خبری از تو بگیرم نه تو از من تا دوباره مثل برادر کنارم ظاهر بشی. موقعی که نوبت من شد تا جشن قبولی دانشگاه بگیرم...
گذشت.. درست و زندگی مشترکت همزمان تموم شد و سرباز شدی. با یه شرایط روحی وحشتناک و مشکلات وحشتناک تر..
صدبار باید زنگ می زدم شیراز تا یکی دلش بسوزه و تو رو صدا کنه پای تلفن تا با من و مامان دو کلمه ای حرف بزنی...
توِ مغرور رو دایم باید چک می کردیم که هربار تهران پیدات میشه بتونیم دعوتت کنیم پسره ی احمق.
توی احمق رو باید منتتو می کشیدم تا کاری رو که خودت می خوای رو انجام بدی چه دیدن فامیل چه آشتی کردن با ...
همه این سالها همه جا برادرم معرفیت کردم و همیشه حتی از راه دور حمایتت رو داشتم ( چیزی که خیلی ها هنوز باورش ندارند چون نمی فهمیدند و نمی دیدند اونچه که بین من و تو بود)...
جمعه رو دیدی؟ مهمون هات همون مهمونایی بودند که چند ماه پیش تولدت رو چطور جشن می گرفتند و یک ثانیه هم نمی نشستند ولی جمعه بغض تو بود و بقیه توی عکس های یادگاری، توی نوشته های یادگاری و امید می دادیم به همیدگه حضورمون رو تو ارتباطات اینترنتی!
حالا امروز اون حامی میره که هزاران کیلومتر از من و خانواده و اون همه دوست و دلبستگی هاش دور بشه... میره که کلی اتفاقات برای من تبدیل به خاطراتی بشه که هیچوقت اونقدر دور از دسترس نبوده که حتی برای کسی تعریف کنم.
من ، تو ، او همه تلاشمون رو کردیم. از جوونی و لذت هاش گذشتیم ، پشتکارمون رو بیشتر کردیم ولی نتیجه اش کوچ کردن به جاییه که بورسیه تحصیلی دادن رو اولویت میده به پشت درهای کنکور نگه داشتن ! نتیجه اش کوچ کردن به جاییه که جواب گرفتن از تلاش و پشتکار تضمین شده. تا لااقل بقیه عمر رو نبازیم، که لااقل افتخاری بشی که از اون سر مرزها صداش به این جا برسه و انگیزه ای باشه برای رفتن بقیه...
امروز تو. 10 روز دیگه ایمان، 2 ماه دیگه نسترن. کی جواب این جدایی ها رو می دونه؟
البته زنگ خوردن بی موقع تلفن برای من اتفاق عجیبی نیست ولی کسی که پشت خط بود زنگ زدنش اون موقع شب عجیب و غریب می نمود!!!!!!! هزار تا فکر تو ۲ ثانیه از ذهنم رد شد که چه اتفاق مهمی افتاده و چه مشکلی پیش اومده؟ که ایشون این موقع شب تماس گرفتند؟![]()
جواب که دادم عذر خواهی کرد و پرسید مثل اینکه خواب بودید؟ببخشید!
گفتم اهمیتی نداره امرتون رو بفرمایید.
گفت خانم... من خیلی فکر کردم و یه سورپرایز بزرگ براتون دارم
- من با چشم های گرد شده : خواهش می کنم! بفرمایید!
تصمیم گرفتم از شما خواستگاری کنم!!!!!!![]()
سعی کردم تا ۱۰ بشمارم که آروم بشم و بعد:
- مرسی آقای ... از سورپرایزتون. شب بخیر.![]()
و گوشی و خاموش کردم. خدا شنبه رو به خیر کنه که چطوری قراره جواب بی احترامی که به شخص شخیص ایشون انجام دادم رو پس بدم؟
***
چرا هرچی خل و چله گیر من می افته؟؟
۱- به طرزوحشتناکی شلخته بودم ( در حد ۲،۳ ماه یکبار تمیز کردن اتاق و این حرفا) البته الان خیلی خیلی خیلی بهتر شدم ولی خب وقتی اتاقم به وضع مرتبی شلوغ پلوغه و می دونم مثل زبل خان دستم رو کجا دراز کنم و وسیله مورد نظر رو بردارم دیگه چه احتیاجی به تمیز کردن هست نمی دونم؟!!
۲- هر کاری که می کنم وقتی از دست دوست و آشنای خیلی صمیمی دلخورم بهش بگم نمیشه.
( نه به خاطر اینکه روم نمیشه به خاطر اینکه فکر می کنم اینقدر باید برای هم اهمیت قائل بشیم که به رفتارمون نسبت به طرف مقابل توجه بیشتری نشون بدیم)و اونقدر این دلخوری های مختلف از طرف ممکنه روی هم جمع بشه که یه وقت نگاه می کنه و می بینه بدون هیچ دلیل منطقی ( البته از ذهن اون) کنار گذاشته شده...
۳- خیلی زود با همه می جوشم و خودمونی میشم این شاید در ظاهر خوب به نظر بیاد ولی تو زندگی شخصی باعث یه سری مشکلات میشه.. به هرحال آدم های بی جنبه همه جا حضور دارند که ممکنه خیلی از ارتباطات رو به منظور بگیرند. 
۴- تو مواقعی که خیلی هیجان زده و یا ناراحت هستم اصلآ نمی تونم ابراز احساسات کنم و باعث ناراحتی دیگران میشم. مثلآ اگه ۱۵ نفر با هم سعی کنند من رو برای تولدم سورپرایز کنند وقتی وسط اون جشن غیر قابل پیش بینی قرار بگیرم بجای هیجان ممکنه خیلی خشک برگردم بگم زحمت کشیدید ممنون!
یا موقع ناراحتی زیاد تا خودم نتونم جریان رو هضم کنم هرکسی تو هرجایگاهی بخواد جویای حالم بشه باید با دریل از زیر زبونم حرف بکشه بیرون...
۵- پنجمی رو شما فکر می کنید چه خصوصیتی باید بذارم؟؟؟؟؟؟![]()
